می دونین گاهی آدم به خودش میگه اینجا دیگه آخر خطه حتی خدا هم دیگه کاری ازش بر نمیاد کارت تمومه بچه
اما
در کمال تعجب می بینی هنوزم میشه یه کاری کرد
میدونین خدا خیلی بزرگه اونقدر که همیشه یه کاری ازش بر میاد
اما فکر کنم ایندفعه دیگه واقعا....
به هر حال یه غزل جدید تقدیم به همون که فکر میکنم کاریه که خدا برای من کرد تا همه عمرم رو ممنونش باشم
خل وچل دختر خالو رمضان می رقصد
آنقدر خل که به آهنگ اذان می رقصد
کدخدا رفته که شاید بتوان کاری کرد
رفته آنجا که خدا مثل زنان می رقصد
کد خدا مرد بدی نیست ولی می گویند
گاه با دختر بدکاره خان می رقصد
خل وچل دختر خوشگل نکند خام شوی
حسد است اینکه میان دهتان می رقصد
تو چه میدانی از اینجا که بخواهی بروی
شتر گیج اجل کف به دهان می رقصد
کدخدا عاشق چشمان ورم کرده توست
چشم هایی که در اوج سرطان می رقصد
تو بمانی چه کسی جرات رفتن دارد
تو بمانی چه کسی با چمدان می رقصد
تو بمانی به خدا مزرعه هم می رقصد
من قسم می خورم آری تو بمان می رقصد
نشود گریه کنی گول دلت را بخوری
پیش خود فکر کنی از غم نان میرقصد
نشود بعد بگویند که نرگس خاتون
بی نوا در عوض چند قران می رقصد
کدخدا خسته و درمانده نباشی اما
همه خوابند و بر کوه خزان می رقصد
نرگست رفته مسافر شده یعنی شاید
رفته دور از پدر چشم چران می رقصد
ته این شعر در آبادی رقاص آباد
هر که مست است به آهنگ بنان می رقصد
تا بعد....